تبليغاتX
صعودهای ورزشی

صعودهای ورزشی

هرگونه فعالیت و ماجراجویی تخصصی در طبیعت

کانون ترک اعتیاد به کوهنوردی

این مطلب یه طنز خیلی ساده هست که تقدیم میکنم به تمام عاشقان کوهنوردی و طبیعت کسانی که هر ارتفاعی و هر قسمت از طبیعت بکری چون عشق مجنون به لیلی ریشه در نهادشان دوانده

در کل هدف تنها طنز بوده و قصد توهین به هیچ فرد یا رشته خاصی از زندگی کوهنوردی نیست:

 

تولدی دیگر

 

کانون ترک اعتیاد به کوهنوردی

 

با ما به آغوش خانواده برگردید و از لذتهای زندگی مانند دیگران بهره ببرید.

ما مشکلات شما را درک میکنیم و به شما کمک خواهیم کرد کوهنوردی و تمام رشته های مرتبط با آن را به راحتی ترک کنید .

اهداف گروه :

به 4 دسته تقسیم بندی میشود :

 

تنفر زایی عمومی  برای کلیه بیماران ( سرما / ارتفاع / شرایط سخت و آشنایی با روشهای تفریح و عشق و حال در سطح جامعه )

 

مختخص به کوهنوردان

مختص به سنگنوردان

مختص به غارنوردان

مختص به یخنوردان و علاقه مندان به صعودهای میکس

سایر موارد .....

 

مختص به کوهنوردان :

 

ایجاد نفرت از ارتفاع

 

آشنایی با طبیعتهایی که در ارتفاعت پایین وجود دارند ( لب دریا / باغ بچه ها / ویلای رفقا و...)

 

آشنایی با برنامه های گلگشت همراه با دافی و پافی  ( جهت دوران ترک از وابستگی )

 

برگزاری مهمانی های شبانه و بساط لحو لحب و عیش و نوش

 

صله رحم در روزهای جمعه با دوستان و بستگان ( جهت پرت کردن حواس بیمار نسبت به ایام تعطیل )

 

 کلاس های آموزشی روشهای مصرف دخانیات و موارد مشابه

 

آموزش خواب در محیط های گرم و راحت

 

 

مختص به سنگنوردان :

 

ایجاد رعب و وحشت از پرتگاهها و ارتفاعات ( توسط نمایش مرگ ومیر با فیلم و اسلاید)

 

ایجاد اختلاف میان همطنابان و عدم اعتماد آنان به یکدیگر

 

شفاف سازی جهت سهولت و لذت گام برداشتن روی سطوح مسطح و هموار

 

ایجاد عدم اطمینان به ابزار /لوازم / میانی ها و کارگاهها ( توسط عکس / فیلم/ اسلاید و بحث آزاد )

 

مختص به غارنوردان :

 

آشنایی با یک روان پزشک جهت رفع مرض فضولی و حس کنجکاوی بیش از حد ( چی کار داری ببینی تو اون سوراخ چیه )

 

کلا س آشنایی با ...........................بوووووووووووووووق....................+18

 

ایجاد تنفر از محیط های تاریک ( توسط نمایش فیلم وحشتناک و داستانهای ترسناک قبل خواب )

 

ایجاد تنفر از محیطهای تنگ /نمور/ کثیف گلی ( جیش و پی پی خفاش ) توسط روان درمانی تخصص مازوخیسم و خود ازاری

 

ایجاد علاقه به نور خورشید با شعار مرگ بر دراکولا

 

 

مختص به یخنوردی و صعودهای میکس :

 

آََشنایی با کاربرد کلنگ و تبر در صنعت  جهت اشتغال زایی

 

معرفی افراد به کارخانجات یخسازی و سنگ شکنی

 

ایجاد ترس به اجسام تیز و برده  کرامپون و تبر ( دست نزن جیزه )

 

شفاف سازی به جهت این که کدوم جونوری از یخ بالا رفته که تو میری

 

نمایش حوادث بر اثر ریزش سنگ و یخ مشترک با کاگروه سنگنوردی

 

امکانات گروه :

 

ایجاد امید به زندگی و این که هنوز خیلی وقت داری تا یه زندگی بسازی

 

خرید لوازم و تجهیزات فنی و کسر شهریه دوره شما از همین مبلغ جهت پاسخ به این سول ( این همه لوازمو چی کار کنم بعد ترک )

 

ایجاد علاقه بین خانواده بیماران ترد شده توسط جلسات مشاوره ( کوهنورد یک بیمار است نه یک مجرم /بی مسیملیت نیست / به خانواده اهمیت میده / بی غیرت نیست و ...)

 

آشتی با اقوامی که سالهاست به دیدن انها نرفتیم

 

آشنایی با دوستان جدید فشن و سوسول و ایجاد رابطه عاطفی با کسانی که قدرت کوهپیمایی ندارند و ناخن هاشونم بلنده

 

ترمیم پوست صورت و قیافه شما که آلان شبه چوپان دروغگو شدید

 

آشنایی با مشاغل کاذب برای گذر معاش جهت افرادی که پس از ترک هیچ کاری به جز صعود و پیمایش بلد نیستن ( باربری / سیگار فروشی / دست فروشی و....)

 

شرکت در جلسات گروه و تمرینات روانی و ارتباط با راهنما پس از دوره اجباریست.

 

در مقاله دیگر غولهای مسیر ترک شما و قدمهای عبور از آنان معرفی میشود .

 

غولها :

هیجان طلبی

 

جلب توجه

 

علاقه به شهرت

 

قدمها :

 

دوری از مناطق مرتفع

 

مصرف شدید دخانیات

 

تماشای فوتبال و پیگیری مسابقات لیگ

 

شرکت در مهمانی های شبانه و عیشو نوش

 

دوری از محیطهای بسیار سرد و یا گرم ( زندگی در محیط معتدل )

 

 سوسول  و فشنbf ya gf پیدا کردن

 

بازدید از خانواده در ایام تعطیل

 

عدم عبور از منیریه و مناطقی که دارای فروشگاه تجهیزات کوهپیمایی میباشد

 

عضویت در شرکتهای گردشگری

 

حذف اشتراک مجله کوه

 

face book & yahoo حذف افراد کوهنورد از ادد لیست  

 

احسان

Ko0hnavard@yahoo.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 18:8  توسط احسان کنعانی  | 

کوهنوردی یک روش زندگی است.

روشی که درآن یک سیب بین همه اعضا ی گروه تقسیم می شود.

روشی که درآن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین عضو گروه راه می رود.

 راهی که رقابت ندارد، به رهروانش حقوق نمی دهند وایشان رانیازی به سوت وکف مشوقان در قله نیست .

 ناجی بی منت یکدیگرند .

 گروه می سازند تا دل جوانان به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود.

مزدشان معراج روح است وتشویقشان نوازش باد.

قانونشان عشق است وقانونگذارشان معشوق.

عشق به طبیعت ،عشق به زندگیست وزندگی تجلی عشق است ومرگ آنجاست که عشق نیست.

کوهنوردی عشق به طبیعت است وعشق به طبیعت ورزش مانیست، باور ماست،زندگی ماست.

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست ،کوهنوردی یک روش زندگیست.

 

 

 

يك نظردرخودنگاه كن كيستي؟عاشقي؟ مستي؟خماري؟ چيستي؟جام هستي رابزن برنيستي هرچه هستي بامرامي، بيستي

 

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندارعظیم الجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

 

 

 

 

 

 

 

سلام فاحشه !!

تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن

 

 

گفت دانایی که گرگی خیره سر ،

هست پنهان در نهاد هر بشر !

 

لاجرم جاریست پیکاری سترگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

 

 زور بازو چاره این گرگ نیست

 صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

 ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

 

 وی بسا زور آفرین مرد دلیر

 هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

 هر که گرگش را در اندازد به خاک

 رفته رفته می شود انسان پاک

 

و آنکه از گرگش خورد هر دم شکست

 گرچه انسان می نماید ، گرگ هست !

 

 و آنکه با گرگش مدارا می کند ،

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر !

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر !

 

روز پیری ، گر که باشی همچو شیر

 ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

 گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند ،

 

 و آن ستمکاران که با هم محرمند

 گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

 با که باید گفت این حال عجیب ؟؟؟ 

 

 

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید اینرفع بلاست

یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست ، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم...هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما ، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

 

 

مینویسم ( د ی د ا ر ) تو اگر با من و دلتنگ منی ، یک به یک فاصله ها را

Zendegi Daftari az khaterahast… yek nafar dar dele shab, yek nafar dar dele khak… yek nafar hamdame khoshbakhti hast, yek nafar hamsafar sakhtihast, cheshm ta baz konim omreman migozarad… ma hame hamsafarim

 

قلب کوروش شکست و فرشته گریست!
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیک است

وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.

وفرشته چنین کرد.

_همین؟!!!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق ...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.

و فرشته گریست.

 

 

 

 

ey ke man man mikoni man nisti az mani hasti vali man nisti

ensan boodan yani vaghti ba yeki be gholeye koohi residi yadet nare too damaneye hamoon kooh che ghadr behesh niaz dashti

بس که دیوار دلم کوتاه است هر که از کوچه تنهاهی من می گذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذر

تو اگر میدانستی که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن / از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی؟

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت آمدم ، نعره مزن ،جامه مدر ، هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت : آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی ، جز که به سر هیچ مگو قمری ، جان صفتی ، در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر ، هیچ مگوگفتم ای دل چه مه ست این ، دل اشارت می کرد که نه اندازه ی توست این ، بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است ؟ گفت : این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست ؟ بگو زیر و زبر خواهم شد گفت : می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو درین خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو ، رخت ببر ، هیچ مگو گفتم : ای دل پدری کن ، نه که این وصف خداست ؟ گفت : این هست ، ولی جان پدر ، هیچ مگو

دل بستن مثل پرت کردن يه سنگ تو درياست ، اما دل کندن مثل پيدا کردن همون سنگه

عشق از دوستي پرسيد: فرق من و تو چيست؟ دوستي گفت من آدما رو با سلام آشنا ميكنم و تو با نگاه . من آدما رو با دروغ جدا ميكنم و تو با مرگ

اگه کسی دلت رو شکست صداشو در نیار..یه روز دلش میشکنه صداش در میاد....

مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند

روزي كه دلم پيش دلت بود گرو/دستان مرا سخت فشردي كه نرو/ روزي كه دلت به ديگري مايل شد/ كفشان مرا جفت نمودي كه برو

 

پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

ابر بارنده به دریاگفت من نبارم تو کجا دریای دریا خنده کنان گفت:ابربار نده تو خود از مایی

پنج وارونه به چه معناست؟! خواهر کوچکم از من پرسید!من به او خندیدم,کمی آزرده و حیرت زده گفت روی دیوارو درختان دیدم,باز هم خندیدم!گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد. آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید, بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعدها وقتی غم,سقف کوتاه دلت را خم کرد,بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد

به دریا شكوه بردم از شب دشت ، وزین عمری كه تلخ تلخ بگذشت ، به هر موجی كه میگفتم غم خویش ؛ سری میزد به سنگ و بازمیگشت

جامه ای بافته ام،تار و پودش از عشق،خواستم تا به تواش هدیه کنم،لیک دیدم که در آن گوشه ی باغ،لاله ای پنهانی، با نسیمی می گفت،جامه ی عشق برازنده ی هر قامت نیست

الان مدتیه گیر كردم بین این دو ضرب المثل، دارم هنگ میكنم: بالاخره «جواب ابلهان خاموشی است» یا «سكوت علامت رضاست»؟؟

یادمان باشد..... اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش سوزو نوایی نكنیم پر پروانه شكستن هنر انسان نیست گر شكستیم ز غفلت من و مایی نكنیم یادمان باشد..... سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نكنیم یادمان باشد...... اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نكنیم

majnoon ra baraye mohakeme be dadgahe adl bordand ; goftand tobe kon goft: khodaya ashegham ashegh taram kon

آن شب که دلی بود به می خانه نشستیم آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم . از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمی ، هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم ، راز دل با آب گفتم تا نگوید با كسی ، عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم . . .

 

این شعر را تقدیم میكنیم به همه عاشقان طبیعت و دوستداران آن..تقدیم به همه عاشقان كوهستان

اشــك عــاشق


قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

                            قطره عبور كرد و گذشت

                                  قطره پشت سر گذاشت

                                        قطره ایستاد و منجمد شد

                                              قطره روان شد و راه افتاد

                                                    قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

                                     خدا قطره را به دریا رساند

                                                قطره طعم دریا را چشید

                                                            طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را!


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
 

 

مصاحبه با خدا :
در خواب دیدم كه با خدا مصاحبه می كردم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه كنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال كردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می كند؟

خدا جواب داد....

اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند.
اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند.
اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست دارید كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:
اینكه یاد بگیرند، نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
اینكه یاد بگیرند، كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند.
اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
یاد بگیرند، كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است.
اینكه یاد بگیرند، كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند.
اینكه یاد بگیرند، دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند.
اینكه یاد بگیرند، كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند.

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینكه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه...»

 

 

 

*در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است

*روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند و لی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خب طبیعی است که یکروزه به پایان برسد عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

*گنجشكی محزون با خدای خود شكوه كرد كه : پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی كه آشیانم را به زیر افكند. من با تو چه كرده بودم و كدام گوشه سلطنتت را تنگ كرده بودم كه مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟ خدای فرمود: ماری بزرگ در كمین تو و جوجه هایت بود در حالیكه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون كند تا از نیستی برهی ! «چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنكه خیر شما در آن است» بقرة آیه

 

*به شیطان گفتم: « لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: « چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: « پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: « هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواری بیاموز

* shayad an rooz ke sohrab nevesht

zendegi bayad kard

khabari az dekle ghamgine gole yas nadasht

khabari az tapeshe ghalbe jafa kar nadasht

bayad in joor negaresh mikard

che shaghaayegh bashi che gole soosano yas

zendegi ejbar ast

*نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد در من. من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

  • ...

 

 

avaze kooh ha

18 آبان 87 - 21:23

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان اسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد: چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده.

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم.

-البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت....و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت

 

حالمان بد نیست, غم کم می خوریم
کم که نه,‌ هر روز کم کم می خوریم
 
آب می خواهم, سرابم می دهند
عشق می ورزم,‌ عذابم می دهند
 
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
 
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
 
دشنه ای نامرد بر قلبم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
 
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد:‌ داد شد
 
عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
 
عشق اگر این است,‌ مرتد می شوم
خوب اگر این است, من بد می شوم
 
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
 
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
 
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم,‌ بت پرستم,‌ بت پرست
 
بت پرستم, بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
 
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است,‌ باور می کنم
 
روزگارت باد شیرین... شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
 
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
 
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
 
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
 
گر نرفتم,‌ هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد,‌ دستم خسته بود
 
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
 
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
 
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
 
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
 
چند روزی هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
 
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
 
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:‌
 
«ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

 

 

داری تو بهشت زندگی میکنی !!!!

4 آذر 87 - 15:33

اگر می توانستیم تمام جمعیت جهان را در روستایی متشكل از 100 نفر جای دهیم به گونه ای كه نسبت بین جمعیت های ساكن كره زمین حفظ شود آن روستا شامل افراد زیر می شد:

57 آسیایی

21 اروپایی

14 آمریكایی

8 آفریقایی



به عبارتی دیگر:

52 زن و 48 مرد

30 سفید پوست و 70 غیر سفید پوست

30 مسیحی و 70 غیر مسیحی

89 هتروس ك س وآل و

11 هموس ك س وآل در آنجا زندگی می كردند.

6 نفر 59 درصد دارایی ها را در اختیار می داشتند و تمامی آنها از ایالات متحد بودند

80 نفر در فقر زندگی می كردند

50 نفر از گرسنگی و سوء تغذیه رنج می بردند

1 نفر در حال مردن بود

1 نفر در حال متولد شدن بود

فقط 1 نفر كامپیوتر داشت و

فقط 1 نفر (آری فقط 1 نفر) مدرك دانشگاهی داشت



اگر بدین شكل به جهان نگاه می كردیم ضرورت پذیرش و درك واقعیات آشكار بود حال دوباره به آنچه در زیر می آید نگاه كنید....



اگر امروز با سلامتی كامل از خواب بیدار شدید، شما نسبت به یك میلیون نفر دیگری كه تا آخر هفته می میرند خوشبخت ترید.



اگر تا به حال وحشت جنگ، تنهایی زندان، درد شكنجه را تجربه نكرده اید، و از گرسنگی به حال مرگ نیافتاده اید در آن صورت وضع شما از 500 میلیون نفر از مردم جهان خیلی بهتر است.



اگر می توانید بدون ترس از كشته شدن یا مورد حمله قرار گرفتن به عبادتگاه بروید، در آن صورت از 3 میلیارد نفر از مردم جهان خوشبخت ترید.



اگر یخچال شما پر است، جامه ای بر تن دارید، سقفی بالای سرتان است و جایی برای خوابیدن دارید، از 75 درصد جمعیت جهان ثروتمند تر هستید.



اگر در حال حاضر پولی در بانك یا در كیف جیبی خود دارید و یا چندین سكه در كیف پول شما است، شما یكی از 8 نفری هستید كه در میان 100 نفر جهان از این امتیاز برخوردار هستند.



اگر والدین شما هنوز زنده هستند و هنوز با هم زندگی می كنند، شما یكی از نوادر روزگار هستید.



از اینرو

كار كن به گونه ای كه انگار نیازی به پول نداری

عاشق باش به گونه ای كه انگار هیچ كس تا به حال تو را نرنجانده است.

برقص به گونه ای كه انگار كسی تو را نگاه نمی كند.

آواز بخوان انگار كه كسی صدای تو را نمی شنود.

زندگی كن انگار كه اینجا بهشتی است بر روی زمین.

 

 

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست

 

دلم گفتم : خلاصه ای از عشق بگو . گفت : آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي باقلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد گفتمش تصويري از ليلا و مجنون را بکش عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن در بيابان بلا تصويري از سقا کشيد گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم گريه کرد آهي کشيدو زينب کبري کشيد * السلام عليک يا اباعبدالله - ماه محرم تسليت باد

 

 

در شگفتم که سلام آغاز هر ديداريست ، ولي در نماز پايان است . شايد اين بدين معناست که پايان نماز ، آغاز ديدار است

 

به شيطان گفتم: « لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: « چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: « پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: « هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز

 

چند تا اسم ضایع دخترانه : 1- ستاره = شبا میاد بیرون به همه چشمک میزنه 2- سحر = دم صبح میاد . معلوم نیس شب قبل کجا بوده 3- سایه = همیشه زیر پاته . خیابون و خونه واسش فرق نداره 4- هدیه = به همه میدن . اگه نگیریش از دستت رفته 5 - راضیه = نیازی به توضیح نداره 6 - آرزو = همه میکنن 7 - سیما = تا لخــ تش نکنی کاریی نداره 8 - مینا = باید باهاش ور بری تا خنثی کنی 9 - عسل = همه میخوان بخورنش 10 - بهار = تاماید همه مســ ت میشن 11 - باران = تا میاد خیست میک

 

 

پروانه ي من در دامي افتاده كه عنكبوتش سير است.... نه ميتواند پرواز كند و نه بميرد

 

 

گنجشكي محزون با خداي خود شكوه كرد كه : پروردگارا صبحگاهان طوفاني فرستادي كه آشيانم را به زير افكند. من با تو چه كرده بودم و كدام گوشه سلطنتت را تنگ كرده بودم كه مستوجب چنين عقوبتي شدم ؟ خداي فرمود: ماري بزرگ در كمين تو و جوجه هايت بود در حاليكه تو در خواب خوش بودي . بادي در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامي واژگون كند تا از نيستي برهي ! «چه بسا چيزي را خوش نداشته باشيد حال آنكه خير شما در آن است» بقرة آيه216

 

 

آرزو‌های انسان : 3 سالگی خیس نکردان شلوار, 7 سالگی پیدا کردن راه خونه, 20 سالگی داشتن سکــــ س, 30 سالگی پولدار شدن, 40 سالگی پولدار شدن, 50 سالگی پولدار شدن, 60 سالگی داشتن ســــ کس, 70 سالگی پیدا کردن راه خونه, در 80 سالگی خیس نکردان شلوار

 

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یك نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی میدانم
گپ زدن بیهوده است
خوب میدانم دانشم بیهوده است
استاد از من پرسید
چقدر نمره ز من می خواهی
من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها میگیرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهایم را وقتی می خوانم
كه خروس می كشد خمیازه
مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود
درس بی كرنش می خواندیم
نمره بی خواهش می آوردیم
تا معلم پارازیت می انداخت
همه غش می كردیم
كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل یك بازی بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محیط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرایت كردم
رفتم از پله كامپیوتر بالا
چیزها دیدم در دانشگاه
من گدایی دیدم در آخر ترم
در به در می گشت
یك نمره قبولی می خواست

من كسی را دیدم
از دیدن یك نمره ده
دم دانشگاه پشتك می زد
شاعری دیدم
هنگام خطابه
به خرچنگ می گفت ستاره
و اسید نیتریك را جای می می نوشید
همه جا پیدا بود
همه جا را دیدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف یك درس به فرماندهی كامپیوتر
فتح یك ترم به دست ترمیم
قتل یك لبخند در آخر ترم
همه را من دیدم
من در این دانشگاه در به در و ویرانم
من به یك نمره نا قابل ده خشنودم
من به لیسانس قناعت دارم
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
سایت و رایانه آن مال من است
تریا،نقلیه و دانشكده از آن من است
ما بدانیم اگر سلف نباشد
همگی می میریم
و اگر حذف نباشد
همگی مشروطیم

نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود
كار ما نیست شناسایی مسئول غذا
كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها
كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ
پی اصلاح خطا ها برویم

 

 

نامه‌ی شوهری به زنش: عزیزم این ماه نتوانستم حقوقم را برایت بفرستم بجایش برایت 100بوسه فرستادم جواب نام : عزیزم از اینکه برایم 100بوسه فرستادی ممنون, اینهم شرح خرجها: با سرایدار 1بوس توافق کردیم, با معلم بچه ها 5بوس توافق کردیم, صاحب خانه روزی 2-3تا بوس از من میگیرد, با سوپر مارکتیه محله سر بوس به توافق نرسیدیم

 

 

 

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند و لي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

 

 

shenidam , laghar kardi , ay na ghola damagheto amal kardi

نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهي که بلغزد در من. من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد

 

بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه

 

 

 

تقصیردلم چیست اگرروی توزیباست حاجت به بیان نیست که ازروی توپیداست من تشنه ی یک لحظه تماشای توهستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

 

 

انسان بودن يعني اين که وقتي با کسي مشتاقانه کوهي رو بالا رفتي اما رو قله حس کردي که ازش بي نياز شدي يادت نره که اون پايين چقدر بهش نياز داشت

 

 

 

salam

shayad an rooz ke sohrab nevesht

zendegi bayad kard

khabari az dekle ghamgine gole yas nadasht

khabari az tapeshe ghalbe jafa kar nadasht

bayad in joor negaresh mikard

che shaghaayegh bashi che gole soosano yas

zendegi ejbar ast

یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه (نکته مهم المپیاد) یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو انقدر تو خرج نمی ندازه یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش نه نه من غریبم بازی درآره یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی توالت نمی مونه (نکته مهمتر از کنکور) یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی - کبری= نازی) یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟ یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره جت اسکی اسکیت و امثال اون در مقابل پسرها خودداری می کنه یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه جنبه هم داشته باشه یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو! یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و نخ سوزن محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه (جوابیه) یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه نخ سوزن پیکان 47 و امثال آن یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از همسایگانش قرض نمی کند چی نمی کند یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره از طرف اتحادیه " همینی که هست" و " حقیقت تلخ است

بيا بريم شهر - کدوم شهر؟ - همون شهري که خُل بسيار داره - آي بله! - گشتِ ارشاد به من هم کار داره - آي بله! حرفِ زورش را ببين جاده‌ي دورش را ببين هاله‌ي نورش را ببين - عمو محمود مگر آزار داره - آي بله

 

نامم را پدرم انتخاب کرد ،نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم ، دیگر بس است ! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد

 

 

 

اهل دانشگاهم رشته ام علافي‌ست جيب‌هايم خالي ست پدري دارم حسرتش يك شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب و خدايي كه مرا كرده جواب. اهل دانشگاهم قبله‌ام استاد است جانمازم نمره! خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌كار وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست! ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد! وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

 

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

 

و هی این و آن

 

سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچکس واقعاً

 

اتاق دلم را تماشا نکرد

 

دلم قفل بود

 

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

 

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

 

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

 

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

 

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

 

فقط از غم و غصه و ماتم است !

 

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

 

و من تازه آن وقت گفتم :

 

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟

 

و فردای آن روز

 

خدا آمد و توی قلبم نشست

 

و در را به روی همه

 

پشت خود بست

 

و من روی آن در نوشتم

 

ببخشید، دیگر

 

برای شما جا نداریم

 

از این پس به جز او کسی را نداریم
+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 22:59  توسط احسان کنعانی  |